عادت کردم

این حال من است

عادت کردم

این حال من است

سخت ترین شرایطی که می توانم درش قرار بگیرم این است که کسی که افسرده است را دلداری دهم. احساس می کنم دنده هایم شش ها و قلب و هر چیز دیگری در این محدوده است را تحت فشار قرار می دهد. من نمی توانم کسی را دلداری دهم . نمی توانم وقتی کسی جلوی من گریه اش می گیرد بغلش کنم و محکم فشارش دهم و حرف های امیدوار کننده بزنم.


تنها کاری که می توانم بکنم این است که قهر کنم. در اتاقم را ببندم و خودم را روی تخت بیندازم و به زور بخابم. 

خب...؟ که چی؟

مادر فکر می کند چون طراحیَم خوب نیست ناراحتم. نارحتم اما نه به خاطر این مسئله . حتا نه به خاطر اینکه فلفل (پرنده ی نازنینم) از من می ترسد .

حالا حتمن باید دلیل داشته باشم؟ خب ناراحتم. تازه گریه هم می کنم . تازه کسی را هم که دوستش دارم دیگر خیلی وقت است که گم شده . شاید اصلن مرده.

انقدر هم بد است همینجوری ناراحت باشی . بد تر اینکه همه بگویند خب که چی؟

طرف مقابلم آنقدر حرفه ایی هست که نتوانم مقاومت کنم.خنده دار است. نمی خاهی با کسی باشی اما مجبوری. از طرف خودت مجبوری. همیشه همین است. آدم های بکن اینطور از آب در می آیند. و تنها کسانی هم که وقتی یادشان می افتی ته دلت خالی می شود همین لا مصب ها هستند.

لعنت ، ،